داستان دوقطبی (5) - من و هجوم افکار
قرار ما، ساعت 6، جلوي بانک. نرسيدم. ساعت 6 توي خانه هنوز پي کيف پولم ميگشتم و کپي فلان کاغذ و کليد در و قرصهاي رنگارنگام. گم نشده بودند؛ همه همانجا بودند؛ روي ميز آشپزخانه، کنار در، روي تخت، توي کشوي کمد. خوب ميدانستم بايد چه کار کنم. ميدانستم پي چه چيز ميگردم و ميديدم که دير ميشود و من هنوز پابرهنه دور خودم ميچرخم. پويا نگران زنگ زد. کلافه و بريدهبريده گفتم که ميدانم دير کردم و بعد فهميدم که نميتوانم از در بيرون بروم. قفل شده بودم. توي سرم پر از فکر بود؛ پر از فکرهاي نامفهمومي که مثل موج بالا و پايين ميرفتند. حواسم بود بايد چه کار کنم ولي کاري از دستم بر نميآمد.
وقتي به خودم آمدم که پويا رسيده بود. عصباني بود. کاش عصباني نميشد. اين خلاف قرار ما بود. خلاف قرارداد رويخچاليهاي رنگي بود. حرفي نزد.
روز بعد، دکتر ما را با «هجوم افکار» آشنا کرد. هجوم افکار همان اتفاقي بود که براي من افتاده بود و روند زندگيام را براي چند ساعت متوالي مختل کرده بود. همان افکاري که سرم را پر ميکردند و بعد انگار کوه کنده باشم، خسته ميشدم. ميبريدم. پويا روي مبل جابهجا شد و گفت: «دکتر! وقتي دارو مصرف نميکرد، حالش بهتر بود. رويخچالي قرمز يک هفته است سر جاش مانده!» من ادامه دادم: «من داروي کنترل خُلق را نميخورم، دکتر! همه چيز يادم ميرود. ببينيد چقدر جوش زدم» و دو طرف صورتم را نشانش دادم. داروي کنترل خُلق از خانواده والپرواتها بود. عوارضي مثل ريزش موي موقت، آکنه، سوء هاضمه، پرخوابي، ضعف حافظه و لرزش دست رايج بودند. دکتر توصيه کرد به مصرف داروها ادامه بدهم. گفتم: «خب»؛ اما دروغ گفتم.
گفتم: «من خيلي احساس تنهايي ميکنم. نميدانم چقدر حق دارم مسايلام را به پويا منتقل کنم که از دست من خسته نشود.» پويا دستم را گرفت و گفت که از دست من خسته نميشود. شايد. ولي من خجالت ميکشيدم.
دکتر به ما پيشنهاد کرد که در شرايط جديد براي اينکه جو خانه و روابطمان سنگين نماند، هر روز يا يک روز در ميان برنامه دونفرهاي داشته باشيم و از صحبت کردن در مورد وضعيت جديد نترسيم. دکتر به نکته مهمي اشاره کرده بود. من از حرف زدن درباره مشکلات گوارشي و روحيام ابا داشتم. فکر ميکردم نبايد بيشتر از اين، مساله را بزرگ کنيم و در موردش حرف بزنيم. دکتر به ما گفت که برعکس، براي اينکه هر چه زودتر تابوي اين بيماري را بين خودمان بشکنيم، بايد با هم مشورت کنيم. من بايد پويا را در جريان وضعيت جسمي و روحي خودم ميگذاشتم. رويخچاليها فقط يک چراغ راهنما بودند و قرار نبود جايگزين ارتباط کلامي باشند. دکتر رو به پويا اضافه کرد: «وقتي از مشکلاتاش ميگويد، فقط گوش کنيد. شما پزشک نيستيد. قرار نيست مشکلات پزشکياش را حل کنيد. همسر شما يقينا غصه ميخورد و از شما پنهان ميکند. نگذاريد توي تخت بماند. عصرها با هم برويد پيادهروي، سينما يا مثلا يک شب شام را شما درست کنيد.»
در راه برگشت پويا پرسيد: «با يک سفر 2، 3 روزه چطوري؟»
ادامه دارد...